LOGO
محبوب ترينِ شما نزد خداوند، نيکْ کردارترينِ شماست . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

خدايا چه ميبينم؟ چگونه باور بدارم!!!!!


مسيحاي من نميدانم آيا اکنون تو اين صحنه ها را ميبيني؟ يا نه... ولي خوش به حالت که در بندي و نمي بيني که اينگونه سرنوشت تو را پي گيري ميکنند



 نوشته شده توسط مسيح لبنان در سه‏شنبه 18/4/1387 و ساعت 4:35 صبح | نظرات ديگران()

محمد؛ پيامبر بت شکنامام موسي


به نقل از کتاب" اديان در خدمت انسان " از مجموعه "  در قلمرو  انديشه امام موسي صدر "


 


صفحه 287 تا 298 ترجمه مهدي فرخيان


 45 سال پيش مجله لبناني النهج مورخ چهاردهم سپتامبر 1960 (23 شهريور 1339) مقاله اي از امام موسي صدر به مناسبت ميلاد رسول اکرم منتشر کرده که به دليل برخورداري از نکات تازه هنوز هم خواندني است. دريغمان آمد که منتشر نکنيم. دريغ مضاعف آنکه چنين متفکري هنوز اسير زندانهاي ليبي است. بياييد براي رهايي او تلاش کنيم.


متن مقاله:


 از سپيده دم آفرينش آدمي، ذهن او در پي شناخت بوده است. از همين رو، در خود وپيرامون خود، به کشف ناشناخته ها پرداخت ودر طي هزاران سال با تلاشي جانکاه در پي حقيقت گشت. آنچه بيش از همه آدمي را به تکاپو وا مي داشت و او را به انديشيدن بر مي انگيخت،ترس او بر سرنوشت خويش بود. زيرا که خود را در جهاني پر سطوت، که از زمين وآسمان بر او دشمناني بزرگ چيره مي کرد، ناتوان مي ديد، وياراي برابري با آنها را نداشت. امنيت وثبات دو انگيزه ژرف ودو هدف دور دست او، در پس نگاههاي خيره وترسان او در معماي طبيعت، بودند. براي تحقق امنيت وآسايش تنها دو راه پيش رو داشت:


1-  چيرگي بر طبيعت


2-  سازش با طبيعت از هر راه ممکني.


چون در آن مرحله از تحقق امر نخست فرو مانده بود، به اکراه، به کوشش براي تحقق امر دوم تن داد. از اين رو به خلق اوهام گوناگوني پرداخت وبه بندگي آنها پرداخت. قرآن نيز آن را بيان کرده است، همچنان که اين مسأله در تاريخ اديان وعقايد ثابت شده است.


جهل که در آن هنگام دليل موجهي بود، در روزگاران دير پاي دوره بت پرستي، مايه دوري انسان از جايگاه والايش بود. مقصود ما  از بت پرستي مفهومي اعم از نظام شرک آلود است. آنچه ميان ساخته دست آدمي وموجودات معبود او، همچون اجرام آسماني، درختان وحيوانات، مشترک است، همان وهم بر ساخته در اين نمادهاست، که آدميان به شيوة فريبکارانه وبراي مجاب کردن عقل، در برابر آن اوهام فروتني ورزيدند. چنانکه ما کودکان را با سرگرمي ساکت مي کنيم، آدمي نيز عقل خويش را اينگونه خاموش ساخت.


در آن مرحلة طولاني ودشوار، آدمي بنا به غريزه ترس در برابر کائنات طبيعي مانند خورشيد وماه سر فرود آورد. و به اميد کسب روزي، در برابر حيوانات ودرختان  کمر خم کرد. پس از آن در برابر ساخته هايي که خيالش آنان را جسميت بخشيده بود ونمادي از خدايانش بودند، تعظيم کرد. او اين خدايان را در معبدهايي نزديک خويش ساخت، تا هر گاه از چيزي مي ترسيد يا چيزي مي خواست،  به آنها پناه برد.


اين بت ها انسان را از علم آموزي ودريافت حقايق  باز داشتند. چرا که به نظر او قدسيت اين بتها مانع انديشيدن در ماهيت وکنه آنها مي شد. آدمي به جاي تحليل وعلت يابي رخدادها، بسند مي کرد که حوادث بنابر اراده هاي عُلوي جريان دارد. اگر احترام آنها بر او واجب است، به ناچار کمتر از آن است که راز آنها را دريابد.


بنابراين در خود اين جرأت را نمي ديد که از زير سلطه طبقه اي از مردم، که اعتقاد داشت قداست خدايان را دارند، به در آيد، او اعتقاد داشت که اوضاع جهان، ثابت ودگرگون ناپذيرند. نظامهاي مقدس است که مشکلات را آفريده وبا مقدراتش بازي مي کند، وچون چيزي نداشت که با او برابري کند، از روي درماندگي وبه سبب رنجي که از او مي برد، نزديکش شد. اين نظام شرک آلود در خدمت بتهايي از بشريت بود مانند طبقات بزرگان واشراف از شاهان وثروتمندان. افزون بر اين انسان هر خرافه اي را باور داشت. اين خرافه ها را بر فلسفة سستي که با ظواهر طبيعت پيوند داشت، بنا مي کرد. اگر قمر در برج عقرب بود، آن را شوم مي پنداشت ودست از حرکت وکار مي کشيد؛ مي ترسيد به شري از سوي خدا دچار شود، زيرا که در آن زمان مزاج خداوند- نعوذبالله-  مضطرب ودر معرض بحرانهاي عصبي بود.


نيز بت هايي از عادت وسنت مي پرستيد. اين سنت وعادت سنگين ترين غل وزنجيرها بر آدمي وپر اثرترين چيزها در جمود و واپس ماندگي او بودند. «ذات» او بزرگترين بت ها بود ، وچه بسا همچنان نيز باشد. آن «ذات» را مي پرستيد وهيچ چيز را نمي ديد، مگر از ديده آن. حق آن بود که «ذات»  او حق مي دانست، هر چند باطل باشد.  وباطل همان بود که «ذات» مي گفت اگر چه بر حق باشد.


 انسان در فراز وفرودهاي تاريخ چنين بود و بدين گونه اجتماعش شکل گرفت. يکي از فضايل انسان- در آن دوران ها نيز انسان فضايلي داشت- اين بود که به تجاربش آگاه بود واز نتايج آنها سود مي برد. ورفته رفته بنا بر قوانين مسلم پيشرفت کرد، قوانيني که ما آنها را الهي مي دانيم وديگران آن را مادي مي خوانند. وقتي فلسفه به صورت قوام يافته و پخته ظهور يافت، فلاسفه نداي آزادي انسان را از زنجيرهايش سر دادند، ومردم را به شکستن بت هاي گوناگونشان فرا خواندند. اما واپس گرايان وسوداگران عقيده انگ الحاد وکفر بر آنان زدند، ودعوتشان را با منزوي کردنشان از مردم نا کار آمد کردند. وآنچه به منزوي شدن فلاسفه  کمک کرد اين بود که آنان عقل را مخاطب مي ساختند نه دل را، وکمتر کسي از مردم تحت تأثير اين زبان قرار مي گيرد وبه آن پاسخ مي گويد.


از اين رو ديگر براي پيشرفت اجتماعي وبه کمال رساندن آن، چاره اي جز دخالت خداي سبحان نبود.


کار رسولان در اثر بخشي، به کلي، با فلاسفه متفاوت است.چرا که پيامبران عقل آدمي را در چارچوب وجدانشان مخاطب مي ساختند. ودين چنانکه متخصصين با الهام از پيامبر اين گونه تعريف کرده اند:«فطرتي است که انسان را به خالقش پيوند مي دهد» ودعوت الهي از اين فطرت آغاز شد. اين بينش، بزرگترين عامل توفيق انبيا در رسالتِ به حقشان بود. ارتباط غريزي ميان آدمي و خدايش رسالت انبيا را آسان مي ساخت. اما در رسالت فلاسفه سودي نداشت.


در حاليکه فيلسوفان خود را تنها و آسيب پذير مي ديدند، پيامبران در ژرفاي احساسات مقدس و اصيل آدميان جاي داشتند. هرگاه مردم براي حفظ سنت يا امري موروثي با آنان به جفا رفتار مي کردند، دعوت از دريچه ايمان به خدا، به درون آنها راه مي يافت.


رسالت همه انبيا يکي است، و اختلافشان، تنها به ادوار زندگي بسته است؛ ادوار زندگي با توجه به «تکامل وتکوين». جوهر انقلاب پيامبران بر ضد بت پرستي به هر شکلي که باشد، در مراحل و ادوار مختلف تفاوتي نمي کند. زيرا که آنان رهبراني رهايي بخشند؛ به دقيقترين معاني اي که ما امروز از اين دو واژه (رهبر ورهايي بخش) در مي يابيم. گزاف نيست اگر بگوييم حضرت محمد(ص) بزرگترين پيامبر است وانقلاب او بزرگترين انقلاب. اين بيان واقعي اين انقلاب است ونتايج اين انقلاب وتاريخ، اين را ثابت کرده است.


در اين گفتار بر آنيم که عظمت پيامبر را با پاره اي کارهاي قهرمانانه اش براي آزاد  ساختن بشر از بندها وبت ها به سوي جهان بهتر بر شمريم.


يکم: پيامبر در جهاني که فرقه‌ها و گرايش‌هاي متفاوتي در آن بودند، دعوت خود را بر توحيد بنيان نهاد. براي دنيا خداياني بي خرد ساخته بودند. اين خدايان منجلاب‌هاي تفرقه، رسوايي و ناداني بودند.پيامبر اسلام در دعوت رهايي بخش خود با سختي هايي رو به رو شد که خود ـ در حالي که او فداکار و شکيبا بود ـ  چنين مي‌گويد: «هيچ پيامبري آنچنان که من آزار ديدم، آزرده نشد


او با رد شرک و زشت شمردن بت پرستي دعوتش را براي ژرفا بخشيدن به اين اصلِ جامعِ رسالتش (يعني توحيد)، آغازکرد، تا اينکه در «يوم الفتح»  پيروزي درخشانش را به اوج رساند. وعلي جوانمرد اسلام را بر شانه‌هايش بلند کرد. خداوند با اين پيروزي او را برتري بخشيد. در آن روز علي(ع) دستان خود را زير بزرگترين بت، هبلِ يک چشمِ وصله دار برد و آن را از ريشه برکند. ديگر بت‌هاي کوچک را نيز برکند تا با نابودي آن‌ها نظام شرک را از ميان برد.


پيامبر در نبرد با شرک به از ميان رفتن ظواهر بسنده نکرد. بلکه در سنگرگاه‌هاي آن يعني جان‌ها و دل‌ها به مبارزه با آن پرداخت. وجان ها ودل ها را از نگرانيها و وسوسه ها پاک کرد.  پيامبر مي‌فرمايد: «شرک پنهان‌تر است از جنبش مورچه‌اي سياه، بر تخته سنگي، در شبي تيره». چه انگيزه‌اي نيرومندتر از حس خطر از پيروي شرک و مقابله با اثرش در راه‌هاي تاريک و لانه‌هاي پنهانش است؟ و چه نيرويي بهتر از اين احساس، با خطر کمين گرفته در درون سينه‌ها و آرام جان‌ها مقابله مي کند؟


سال نهم هجري پيامبر هيئتي متشکل از علي(ع) و ابي بکر را با آياتي از سوره برائت روانه يمن کرد. حضرت علي از جانب پيامبر نبردي بر ضد الحاد را در دربار اعلام کرد. نبردي که در آن سستي و نرمش راه ندارد. خورشيد و ماه را از عرش الهي تا بندگاني براي خدا پايين آوردند. او گفت خورشيد و ماه و ديگر موجودات تحت فرمان خداوند هستند.و هرگاه خداوند براي آنها خير و نفعي بخواهد،خير و نفعي بيشتر به انسان مي رسد.


پيامبر در دعوت خود، در برابر فريب‌ها و تهديدها، نه سستي ورزيد و نه نرمش به خرج داد. در برابر آنها قد برافراشت و گفت: «به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند، تا از رسالتم دست بردارم، چنين نمي‌کنم مگر مرگم فرا رسد».


آنچه طبري و ابن حجر به نام افسانة «غرانيق» نقل کرده‌اند، بسيار شگفت انگيز است. براي بي‌‌پايگي اين روايت کافي است آن را با رسالت و سيرة پيامبر بسنجيم. آن‌ها نقل کرده‌اند: در سال پنجم هجري ستم‌ها بر مسلمين گران آمد. سرانجام  پيامبر به گروهي دستور داد به حبشه هجرت کنند. پيامبر آرزو داشت که آيه‌اي بر او نازل شود و به او اجازه دهد تا با ستمگران و بت‌هاي آن‌ها خوش رفتاري کند. پس سورة نجم نازل شد. پيامبر آن را براي مردم خواند. وقتي به اين دو آيه رسيد: «افرأيتم اللات والعزي، و مناه الثالثه الاخري» به او الهام، و بر زبانش جاري شد: «تلک الغرانيق العلي،و منهن الشفاعه ترتجي». (آنها غرانيق بلندمرتبه هستند واز آنها اميد شفاعت مي رود) مشرکين شادمان شدند، چه مشاهده کردند پيامبر به خدايانشان احترام مي‌گذارد، و در کارها آنها را شريک خداوند مي داند. آن‌ها روايت کرده‌اند پس از وحي و شب هنگام که پيامبر تنها ماند، پشيمان شد، افسوس خورد و ناپسند شمرد آنچه بر زبانش جاري شده بود.و مساله را دوباره به حال نخستينش برگرداند.


اما پاسخي کوتاه به اين افسانه:


1ـ در سند اين روايت کسي هم چون محمد بن کعب هست، که در هنگام نزول سورة نجم متولد نشده بود. او دو سال پيش از وفات پيامبر به دنيا آمد. همچنين در ميان راويان کسي وجود دارد که به حبشه مهاجرت کرده بود. محمد بن قيس از آن جمله است . حتي يک راوي هم نديديم که در زمان اين رويداد حاضر بوده باشد.


2ـ بخاري و درامي و ديگر محدثين و سيره نويسان، سجده هاي پيامبر در سورة نجم را گفته‌اند، امّا به افسانة غرانيق اشاره‌اي نکرده‌اند.


3ـ قاضي عياض تصريح کرده است که داستان غرانيق ساختة زنادقه است، و فقها و گروهي از محدثين نظر او را پذيرفته‌اند.


4ـ حتي با چشم پوشي از آنچه گفته شد، قرآن خود بطلان داستان را ثابت مي‌کند.  آيات سوره نجم آشکارا لات و غزي و منات را به ريشخند مي‌گيرد! در آيات آمده است: «ان هي الا اسماء سميتموها أنتم و اباءکم ما انزل الله بها من سلطان ان يتبعون إلا الظن و ما تهوي الانفس و لقد جاء هم من ربهم الهدي [اينها چيزي نيستند جز نامهايي که خود و پدرانتان به آنها داده ايد. وخداوند هيچ دليلي بر آنها نفرستاده است. تنها از پي گمان وهواي نفس خويش مي روند وحال آنکه از جانب خدا راهنماييشان کرده اند اين آيه چگونه با اين افسانه جمع شدني است. در آغاز سوره خداوند مي‌فرمايد: «والنجم اذا هوي· ما ضل صاحبکم و ما غوي · و ما ينطق عن الهوي· ان هو الا وحي يوحي· علمه شديد القوي [قلسم به آن ستاره چون پنهان شد، که يار شما نه گمراه شد ونه به راه کج رفته است وسخن از روي هوي نمي گويد. نيست اين سخن جز آنچه بدو وحي مي شود. او را آن فرشته بس نيرومند تعليم داده است.]


دوم: مردم را از يک الوهيت خيالي رهاند. براي نخستين بار در تاريخ، انديشه را به نيکوترين شکل آزاد، و از ويرانة بت‌ها راهي به علم باز کرد. ديگر درياها، کوه‌ها و ستارگان حريم‌هايي نبودند که فکر فقط با زنجيرهاي سنگيني از قداست مي توانست به آنها نزديک شود. پيامبر مسلمين را به فراگيري علم خواند، تا آن را براي خير آدمي به کار گيرند. آن‌ها را به باز نمودن قفل‌هاي طبيعت، به ياري تأمل و تجربه فرا خواند.دستور داد تا علم بياموزند «حتي اگر در چين باشد». دستور داد تا «از گهواره تا گور» پايداري پيشه سازند و تلاش کنند. پيامبر راه را بر شيادي و خرافه سازي بست، و اجازه نداد تا ساده انديشان عقايد مبهم را در پوششي از تقدس و ترس بپذيرند.چنانکه در اروپا وضع چنين بود. در قرون وسطا شديدترين تنبيهات را به دانشمندان‌ وآزادي‌خواهان چشاندند. حکايت گاليله  و     کو پرنيک و دکارت و صدها نفر ديگر هنوز از ذهن‌ها  پاک نشده است.


سوم:پيامبر براي برپايي يک جهان واحد و اجتماعي برتر، همة قيدها را در يک فراگيري بي‌سابقه و بي همتا در هم شکست.


نخست اعلام کرد: نظام فاسد اثر مستقيمِ  رفتار و سلوک آدمي است. اگر انسان نظام برتري بخواهد،چنين چيزي به دست خواهد آمد. گفت: «ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم»  [در حقيقت، خدا حال قومي را تغيير نمي دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند.] همچنين گفت: «ظهر الفساد في البر و البحر بما کسبت ايدي الناس ليذيقهم بعض الذي عملوا لعلهم يرجعون» [به سبب آنچه دست هاي مردم فراهم آورده، فساد در خشکي و دريا نمودار شده است، تا [سزاي] بعضي از آنچه را که کرده اند به آنان بچشاند، باشد که بازگردند.]


ثانياً: تصريح کرد هر جا که بوي ظلم استشمام مي‌شود، بايد بر ضد آن انقلاب کرد. و به مقابله با طاغوتيان و ستمگران فرا خواند. وفرمود:« ولا ترکنوا إالي الذين ظلموا فتمسکم النار ومالکم من دون الله من اولياء ثم لاتنصرون« [هود:13] [به ستمکاران ميل نکيند، که آتش بسوزاندتان. شما را جز خدا هيچ دوستي نيست وکسي ياريتان نکند.]


ثالثاً: برابري در حقوق و واجبات را وضع کرد. پس  ميان آدميان اختلاف طبقاتي  فرقي نيست مگر در علم و عمل و تقوا.  در سلسله مراتب آدميان نژاد وثروت جايگاه واعتباري ندارد.  پادشاهان و رهبران همچون ديگران «در برابر خدا بر چيزي توانا نيستند». «قل اللهم ملک الملک تؤتي الملک من تشاء وتنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء»گو:«بار خدايا، تويي که فرمانروايي؛ هر آن کس را که خواهي، فرمانروايي بخشي؛ و از هرکه خواهي، فرمانروايي را بازستاني؛ و هرکه را خواهي عزت بخشي؛ و هر که را خواهي، خوار گرداني.»]


 معري (رحمه الله عليه )مي‌گويد:


کرّهني إلي الرؤسا، کوني                 و اياهم لخالقنا عبيدا


نيکوست اشاره‌اي کنيم به تأکيد بر ثروتمندان براي نابودي بت ثروت. چرا که شيفتگان بندگي ثروت آرزو داشتند که وحي بر قارون عرب، وليد بن مغيره، يا دوستش، عمره بن مسعود ثقفي، نازل شود.قرآن مي‌گويد: «و قالوا لولا نزل هذا القرءان علي رجل من القريتين عظيم· اهم يقسمون رحمة ربک نحن قسمنا بينهم معيشتهم [و گفتند:چرا اين قرآن بر مردي بزرگ از[آن] دو شهر فرود نيامده است؟· آيا آنند که رحمت پروردگارت را تقسيم مي کنند؟ ما[وسايل]معاش آنان را در زندگي دنيا ميانشان تقسيم کرده ايم]


چهارم: پيامبر مصرانه با خدايان شرک چه از سنگ و چه بشري تحدي مي‌کند، هستي و بي پايگي آنان را مي‌نماياند و در انداختن ارزش و اعتبار آن‌ها پيروز مي‌شود.«يا ايها الناس ضرب لکم مثل فاستمعوا له وان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب [اي مردم، مثلي زده شد. پس بدان گوش فرا دهيد: کساني را که جز خدا مي خوانيد هرگز[حتي]مگسي نمي آفرينند،هر چند براي آفريدن آن اجتماع کنند، و اگر آن مگس چيزي از آنان بربايد نمي توانند آن را باز پس گيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.]


چه بسا قصه يک عرب باديه نشين پر معناترين چيزي باشد که از پيامبر براي زدودن ترس مردمان و در هم شکستن هيبت غير حق از اذهانشان روايت شده است. يک باديه نشين متحيرانه واز روي ترس به عظمت پيامبر اقرار کرد؛ همچون بندگان در برابر پادشاهان.پيامبر مهربانانه به او گفت:«همانا من فرزند زني از قريشم که خرده گوشت مي خورد»


پنجم: شدت موضع پيامبر در برابر تطيرو تفأل و تنجيمکمتر از ستيز او در برابر ديگر اوهام و خرافات نبود.در برخي جنگ ها، پيامبر به دليل «طالع نحس»،از رفتن به نبرد نهي مي شد،اما پيامبر روانة جنگ مي شد، وطالع نحس را به «طالع سعد» دگرگون مي کرد، و مي گفت:«نه نحسي اي  هست و نه دشمني اي».مي گفت:«با روزها دشمني نورزيد و الا با شما دشمني مي ورزند»همچنين مي گفت:«هرکس به سنگي ايمان بياورد، خداوند با او محشورش مي کند».


ششم: پيامبر در برابر عادات و سنت ها  همان موضع پيشين را داشت. پيامبر  سنت گذشتگان را تحت تأثير تحولات زمانه معرفي کرد پس نبايد سنتها به بت وخدايي بر ساخته تبديل شوند و به آن‌ها تقدس بخشيم. خود پيامبر با تشريعِ اسلاميِ آساني در حادثة زيد، فرزند خوانده اش و زينب دختر جحش، دختر عمه‌اش، يکي از مخاطره آميز و دشوارترين اين رسم‌ها را نفي کرد. نيکوست که در اين باره به تفسير امام شيخ محمد عبده و ديگران رجوع کنيم تا مفصلاً از حکمت تشريع در اين حادثه بر ضد بتِ عادت آگاهي يابيم.


چهارم: تنها بتِ بزرگتر که همان «خودخواهي» است، باقي ماند. معروف است که رهايي از آن را جهاد اکبر خواند. در قرآن شريف آمده است: «أفرايت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علي علم و ختم علي سمعه و قلبه و جعل علي بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله افلاتذکرون  [پس آيا ديدي کسي را که هوس خويش را معبود خويش قرار داده و خدا اورا دانسته گمراه گردانيده و بر گوش او ودلش مهر زده و بر ديده اش پرده نهاده است؟آيا پس از خدا چه کسي او را هدايت خواهد کرد؟ آيا پند نمي گيريد؟


 


 


 نوشته شده توسط مسيح لبنان در يکشنبه 9/4/1387 و ساعت 6:2 صبح | نظرات ديگران()

تأسيس مجلس اعلاي اسلامي شيعي لبنان


 


امام موسي صدر عقيده داشت شيعيان که اکثريت مسلمانان لبنان هستند و 1.200.000 نفر را تشکيل مي ‏دهند حق دارند که براي خود مرکزيتي داشته باشند زيرا همه طايفه‏ هاي ديگر که پانزده طايفه ‏اند، داراي مرکز و مرکزيت و رهبري هستند.  اما دنياي عرب با اين پيشنهاد بشدت مبارزه کرد؛ زيرا دنياي عرب نمي‏ خواست مکتب و مرکزي به نام شيعه به وجود بيايد. دشمنان حتي چندين‏ بار مي‏ خواستند که امام موسي‏ صدر را ترور کنند. ولي امام موسي ‏صدر به کمک شيعيان بعلبک که قوي‏ترين و رزمنده ‏ترين شيعيان لبنان هستند توانست قدرتي بوجود آورد و دولت لبنان را تحت فشار قرار دهد تا مرکزيت شيعيان را بپذيرند. بنابراين پس از چندسال مبارزه، {در سال 1969} امام موسي‏ صدر موفق شد که تشکيل مجلس شيعيان را در پارلمان‏ لبنان به تصويب برساند. يعني همچنان که دستگاه‏ هاي ديگر، طايفه ‏هاي ديگر، داراي مجلس و مرکز و رهبريت بودند، شيعيان نيز براي خود داراي مرکزيتي و رهبري باشند. پس از کشمکش‏ هاي زياد و مبارزه‏ هاي خونين اين مرکز به تصويب رسيد و خود امام موسي‏‏ صدر به رياست اين مرکز انتخاب شد. و اين را «مجلس اعلاي اسلامي شيعيان» نام گذاشتند، که البته با پارلمان لبنان فرق دارد. مجلس پارلمان چيز ديگري است. مجلس اعلاي شيعيان يعني مرکزيتي براي طايفه شيعه، که رئيس آن نيز امام موسي‏ صدر انتخاب شد. اين مجلس داراي يک هيأت شرعي از 9 نفر روحاني عالم ديني و يکي هيأت اجرايي مرکب از دوازده نفر مي ‏باشد، که توسط شيعيان انتخاب مي ‏شوند.


اين اولين باري بود که شيعيان در لبنان احساس هويت و احساس شخصيت مي‏ کردند. احساس مي ‏کردند که کسي هستند و مي‏ توانند که با طرف ديگر حرف بزنند. در سال 1970، يعني يک سال پس از تأسيس رسمي اين مجلس، امام موسي ‏صدر شديداً وارد مبارزه شد و از دولت لبنان تقاضا کرد که به درد شيعيان جنوب لبنان برسد؛ زيرا که اسرائيل مي‏ آمد و جنوب لبنان را بمباران مي‏کرد و مردم بي‏گناه شيعه کشته مي‏ شدند. خانه ‏هاي آنان ويران مي‏ گرديد و هيچکس به آنان توجهي نداشت.


 نوشته شده توسط مسيح لبنان در جمعه 6/2/1387 و ساعت 3:4 عصر | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[18/4/1387- 4:35 ص] جديت دولت نهم براي ازادي امام موسي صدر
[9/4/1387- 6:2 ص] محمد؛ پيامبر بت شکن
[6/2/1387- 3:4 ع] تأسيس مجلس اعلاي اسلامي شيعي لبنان
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا